روزی یه پیرمردی با اولاغ خودش از مسیری میگذشت که ناگهان الاغش داغ یه چاه افتاد.پیرمرد هر چه قدر سعی کرد نتوانست الاغ بیچاره را بیرون بیاورد.لذا تصمیم گرفت بره اهالی روستا رو بیاره تا داخل چاه رو با بیل با خاک پر کنند تا حیوان زبان بسته زجر نکشد وزودتر بمیرد.

اهالی شروع به خاک ریختن کردند و پیرمرد یه گوشه وایستاده بود و ناراحتی می کرد.مدتی زمانی گذشت و چاه تقریبا پر شده بود دیدندکه سر الاغ کم کم در حال بیرون آمدنه و همه تعجب کرده بودند.

؟چون الاغه هر دفعه که روش خاک می ریختند خودش رو تکان میداد و خاکها به زیرش می ریخت تا کم کم به سر چاه و روی زمین رسید.

الاغ با الاغ بودنش فهمید که موقع بروز مشکلات باید یه تکانی به خودش بدهد در حالی که همه تصمیم گرفته بودند که آنو بکشند ولی ما که انسانیم....

   داستان جالب۲

  انتظار سخت ترین عمل در دوران غیبت است به یه نمونه توجه کنید:

 پادشاهی شب زمستانی  اومد بیرون قصر خودش یه دوری بزند و اوضاع را شخصا کنترل کند.در همین موقع با یه نگهبان پیرمرد برخورد میکند که با اباس خیلی کم در حال نگهبانی بود و به او گفت نگران نباش آلان که داخل قصر رفتم دستور می دهم برایت لباس گرم بیاورند.

پادشاه رفت و فراموش کرد که برای نگهبان پیر لباس گرم ببرد.و صبح همان روز جنازه پیرمرد رو پشت دیوار  بیرون قصر پیدا می کنند ولی کنار خودش روی شن با انگشت نوشته بود:

  پادشاه، من هر شب با همین لباس کم نگهبانی می دادم و چیزیم نمی شد ولی امشب انتظار  انتظار لباس گرمت مرا از پای درآورد.

 امام زمان :تو پادشاهی از تو لباس گرم نه،روی گرمت به ما نشان بده...

              دوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

             دوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم

       ۳. در زمان جنگ تحمیلی که شهید ابوترابی در زندان های عراق 

اسیر بود[ابوترابی:منبم فکری ـ مذهبی اسیران ایرانی در زندان های

 عراق].راوی مگه شب ها تا صبح ایشان رو شکنجه می کردم ولی

برایم آرزو ماند که حتی یه مرتبه یه آهی بکشه و ابراز ناامیدی کنه.بعد

 راوی افزود کهوقتی خبرنگاران خارجی برای مصاحبه از صلیب صرخ اومده

بودند زمانی که از ایشان پرسیدند که آیا شما را شکنجه می کنند یا نه؟

 ایشان در پاسخ گفتند نه ما را شکنجه نمی کنند و همه دوستانش

تعجب می کنند و چون احترام خاصی براش قایل بودند بهش اعتماد

کردند و حرفی نزدند و حتی بعثی ها و مسولین شکنجه هم متعجب

بودند!!!

وقتی که خبرنگاران رفتند من[مسول شکنجه] ازش پرسبدم که چرا

 چیزی نگفتیُ گفت ما همه مسلمانیم و دعوای دو مسلمان را پیش

کافر نمی گوییم.

ما دشمنان را بر مومنان راه تسلتی قرار ندادیم. قرآن کریم

راوی که بود؟یه بعثی که مسول شکنجه شهید ابوترابی بود که بعد از

 این ماجرا او متحول شد وتوبه کرد وکلی اطلاعات نظامی مفید در اختیار

 ایران قرار داد.جلب اینجاست که آن بعثی امروز استاندار نجف است.

به نقل از بعثی مسول شکنجه

     

      ۴.درد من از مرگ مردمی است که گدایی را قناعت،بی عرضگی را

صبر و با تبسمی بر لب این حماقت ها را حکمت خدا می نامند!  گاندی

داستانک:لنگه کفش گاندی...

گاندی یک بار در حین سوار شدن به قطار،یک لنگه از کفش اش درآمد

 و روی خط آهن افتاد.او به دلیل حرکت قطار نتوانست پیاده شود و آن را

 بردارد.در همان لحظه با خونسردی لنگه کفش دیگرش را از پا درآورد و آن

 را در مقابل دیدگان حیرت زده ی اطرافیان طوری به عقب پرت کرد که

 نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.یکی از همسفرانش دلیل این کار را از او

 پرسید.گاندی خندید و گفت:مرد بی نوایی که لنگه کفش قبلی را پیدا

 کند،حالا می تواند لنگه کفش دیگر را بردارد و استفاده کند.